تبليغاتX
دختری در انتظار باران
دختری در انتظار باران

کاش می شد که نرفت

کاش می شد که بمانی و

بسازیم خانه ای با دل گل

کشور عشق کجاست؟

کاش می شد که بمانی و ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/01ساعت 18:59  توسط سپیده  | 

تاسی بودم تو صحنه ی بازی تو

تو منو انداختی با حرکت دستای خود

اما نه صحنه ی بازی زندگی ما مثل صفحه ی شطرنج بود

نقش من توی بازی زندگیت چی بود؟

تو شاهی بودی تو صحنه ی بازی زندگی من

ولی آیا بودم حتی سربازی تو صحنه ی زندگی تو ؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/03ساعت 15:51  توسط سپیده  | 

دلی که رودخونه باشه مثل رگ تو دستامونه

اما اون دلی که دریاست مثل خون تو قلب می مونه

دلی که از تو بخونه مثل سرخی انار

اما اون دلی می مونه که به سردی خزونه

دلی که دل داده باشه مثل آب توی کویره

اما اون دلی که باخته مثل ابر تو ی بهار

به دل همیشه دریات بیا آب شیم تو کویری

مبادا تنهام بذاری مبادا بشی خزونی

انتهای دل عاشق مثل قطرهای شمع

می مونه تا آخر خط اما آخرش باید بسوزه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/02ساعت 15:27  توسط سپیده  | 

تمام وجودم از احساس لبریز ولی این بار نه زبانم توان جاری کردن احساسم را دارد نه کلام ونه قلبم میتواند سنگینی آن عظمت و شکوه و زیبایی را توی قلبم تحمل کنم ولی حاضرم تمام دنیا را بدم تا یک بار دیگه آن احساس را داشته باشم تا یک بار دیگر با تمام وجودم در آغوشم بگیرمش!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/01ساعت 19:8  توسط سپیده  | 

 

این بار جور دیگر بود

 این بار رنگ دیگر بود

این بار نور دیگر بود

این بار تمام رخ زیبا و نورانیش به طرف من بود

این بار لحظه ها یا شاید دقایقی تو رخش خیره شدم

این بار سکوتم تو سکو تش مبهم شد

این بار این لحظه یک بار یک لحظه

احساسم جور دیگر بود رنگ دیگر بود

اما این فقط یک لحظه بود یک لحظه

لحظه ای که تا دقایق دیگرشاید در تصورم مجسم شود

اما این فقط یک حس بود

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/01ساعت 18:29  توسط سپیده  | 

کاش عوض شه جنس دلامون

من بشم سنگ تو بشی نا مهربون

اما یه اشتباه ساده من که  هستم سنگ

تو بشو فقط یه نامهربون !

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/01ساعت 18:5  توسط سپیده  | 

                                                                    

کوها ادامه تپه ها هستند

و رودها ادامه ی دریاها

فردای هرکس زایش خوب و بد امروز اوست

تولد انتخوابهای امروزاوست

باری دیروز امروز را ساخته است

و امروز فردا را می سازد

پس من دعا می کنم

دیروز امروزم را خوب ساخته باشم

و امروز فردایم را خوب بسازم

خودم ننوشتم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/11ساعت 17:31  توسط سپیده  | 

و روح بشرچقدر پاک است

به پاکی بادبادکی به دست کودکی

ولی چه افسوس

رها شدن  بادبادک از دست کودک به آسمون!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/11ساعت 16:25  توسط سپیده  | 

خدای من این بارم انتظارم و بی پایان نذاشتی با این بارونت امشب به اندازه تمام قطرات بارون خوشحالم کردی خیلی به بارونت نیاز داشتم خیلی دوست دارم و همیشه به یادتم اگه اونطور که باید باشم به رحماتیت خودت منو ببخش ازت میخوام هیچ وقت تنهام نذاری و مثل همیشه با بارون رحمتت غم و غبار گناه و از وجودم پاک کن

 قربونت دختری که همیشه به یادته

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/11ساعت 1:18  توسط سپیده  | 

در این تباهی ثا نیه های زودگذر غریب زندگی دستهای تهی لرزان ولی پر از تمنا را به سویت دراز می کنم وبا صدای بی صدایی فریاد می زنم ای همیشه همراهم دستان تهی لرزانم مثل همیشه در انتطار است تا او را بگیری و آرامش را به اون هدیه بدی!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/04/06ساعت 21:35  توسط سپیده  |